دوشنبه, 14 فروردين 1396 00:43

داستان افلاطون

نوشته شده توسط
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
جهت دریافت داستان و مقالات مدیریتی جدید سایت لطفا ایمیل و مشخصات خود را وارد نمایید و جدیدترین مقالات برای شما ارسال خواهد شد

داستان افلاطون :

معروف است که در روزگاران قدیم و در زمان افلاطون ، پیرزنی فرتوت به بیماری خاصی دچار شد و به افلاطون برای درمان مراجعه کرد .افلاطون با معاینه پیرزن به او گفت : بیماری شما خوب شدنی نیست و شما را هلاک خواهد کرد .

پیرزن که به افلاطون ایمان داشت و از طرفی هنوز امید به زندگی در او زیاد بود، از حرف افلاطون ، نا امید نشد و به فكر یک چاره افتاد .

منزل افلاطون را شناسایی کرد و به بهانه جرعه ای آب ، نزد همسر افلاطون رفت و کم کم شروع به تعریف از زیبایی و جمال آن خانم کرد، تا محبت او را به دست آورد .فردای آن روز با یک شال زیبا به دیدن همسر افلاطون رفت و اظهار کرد که تنهاست و چون همدمی ندارد، اجازه خواست گاهگاهی بتواند به دیدن همسر افلاطون بیاید و هر بار که می آمد پارچه های زیبا تر و هدیه ای بزرگتر و گرانبهاتر برای همسر افلاطون می آورد و محبت او را بیشتر به خود جذب می کرد .

روزی نزد همسر افلاطون بود که افلاطون وارد شد و آن دو را باهم دید و از همسرش ماجرا را جویا شد و همسر افلاطون ، علت دوستی و محبت بین آنها را به افلاطون گفت .

افلاطون به همسرش از بیماری این پیرزن گفت و همچنین گفت که این بیماری به این راحتی درمان نمی شود و حتما این پیرزن را هلاک خواهد کرد .

همسر افلاطون از او پرسید : مطمئنی هیچ راهی برای معالجه این پیرزن وجود ندارد ؟

افلاطون پاسخ داد : مگر اینكه این پیرزن با کسی ازدواج کند ، آنگاه شاید این پیرزن خوب شود ولی مردی که با این پیرزن ازدواج کند خواهد مُرد، آیا تو راضی به مرگ شخص دیگری هستی ؟

فردای آن روز که دوباره ، پیرزن به ملاقات همسر افلاطون رفت ، توانست با لطایف الحیل از زیر زبان همسر افلاطون حرف بكشد و بفهمد اگر با کسی ازدواج کند آن مرد خواهد مُرد و او نجات خواهد یافت.

پیرزن بیمار ، بلافاصله با پول و سكه های طلای فراوانی به بازار رفت و به جایی که محل تجمع کارگران روزمزد، بود مراجعه کرد و به حیله و به بهانه استخدام یک نفر برای بیل زدن باغچه ، یكی از کارگران که معلوم بود مرد بسیار فقیر و نا امیدی هم می باشد را با خود به منزل کشید و سپس به آن کارگر پیشنهاد داد که اگر فقط یک روز با او ازدواج نماید حاضر است حقوق یک ماه را به او بپردازد .

کارگر که از همه جا بیخبر بود ، تطمیع شد و برای یک روز با پیرزن ازدواج کرد و دستمزد خوبی گرفت و به خانه برگشت اما چند هفته بعد کارگر بیمار شد و به محل طبابت افلاطون مراجعه کرد .

افلاطون با معاینه کارگر ، ماجرا را پرسید و فهمید این کارگر با آن پیرزن ازدواج نموده است و بیماری آن پیرزن به این کارگر منتقل شده است .

بنابراین افلاطون به این کارگر گفت :که درد تو درمان ندارد و از این بیماری هلاک خواهی شد .کارگر که از زندگی نا امید شده بود و توان کار کردن نداشت و پولی هم برای خرج کردن برایش باقی نمانده بود ، نا امید از زندگی ، به طرف بیرون شهر و به سمت قبرستان رفت و در آنجا منتظر مرگ نشست با این نیت که اگر مرگش فرا رسید مردم برای انتقال جسد او به قبرستان ، به زحمت نیفتند .)چنین مكانهایی در فرهنگ ایران قدیم هم وجود داشته است که اهالی ایل ، افراد فرتوت و بسیار پیری را که یاری کوچ کردن به کوههای ییلاق نداشتند به همراه گوسفند یا بزی شیرده رها می کردند تا غذای پیرمرد یا پیرزن تامین باشد و تا برگشت ایل از ییلاق بتواند دوام بیاورد

چوپانی که در آن حوالی ، مشغول چرای گوسفندانش بود ، به هم صحبتی این کارگر آمد ، و چون از ماجرا با خبر شد ،دلش برای کارگر به رحم آمد و خواست لطفی به او نموده باشد ، بنابراین در هنگام ظهر تصمیم گرفت از شیر گوسفندانش برای این کارگر ، احسان کند ، اما ظرفی پیدا نكرد .

کمی در اطراف قبرستان گشت و جمجمه پوسیده ای از کاسه سر انسان پیدا کرد و شیر را در آن ریخت و نزد کارگر آورد و گفت اگر گرسنه شدی، میتوانی از این شیر بنوشی .

کارگر بسیار از دیدن صحنه جمجمه و شیر، ناراحت شد ، اما چیزی نگفت و چوپان رفت .

ساعتی بعد ،همان طور که کارگر ،نا امیدانه تماشا می کرد ، ماری از دور پیدا شد و به بوی شیر جلو آمد و به سراغ ، کاسه جمجمه رفت و مقداری از شیر نوشید و زهرش را هم در کاسه جمجمه ریخت .

کارگر بیمار که دیگر خیلی ناتوان و گرسنه و نا امید بود این صحنه را که تماشا کرد ، تصمیم گرفت به قصد خودکشی و رهایی از درد ، به طرف این شیر برود و شیر مسموم را بنوشد و خود را از درد کشیدن رهایی دهد و بمیرد و چنین کرد و شیر آغشته به زهر مار را نوشید و منتظر جان دادن ماند .

سپس کمی دراز کشید و خوابش برد و ساعتی بعد از خواب بیدار شد و احساس کرد هیچ دردی ندارد. تعجب کرد اما هرچه میگذشت ، توان بیشتری پیدا می کرد و سرحال تر می شد تا جایی که نزدیک غروب احساس کرد بسیار شاداب و سرحال است و هیچ مشكلی ندارد .

کارگر خوشحال به شهر برگشت و فردا برای معاینه و اطمینان ، به نزد افلاطون رفت و ماجرا را تعریف کرد و با تعجب زیاد ، از او پرسید که چرا افلاطون ، قادر به درمان او نبوده است ؟

افلاطون گفت : نمیتوانستم همزمان ، شیر تازه گوسفند و زهر مار و جمجمه انسان را بیابم ، تا بتوانم داروی شفای شما را بسازم ، اما نمیدانستم ، اراده الهی هر مشكلی را میتواند حل نماید.

افلاطون پس از معاینه کارگر، تایید کرد که او کاملا سالم است و بیماری از بدن او هم بیرون رفته است .

آنگاه افلاطون به مرد کارگرگفت :" به پیرزن مراجعه کن و سعی کن دوباره با او زندگی کنی ، او به زودی خواهد مُرد و چون پیرزن بمیرد ، حتما به من خبر بده ، زیرا مرگ او برای من مهم است".

کارگر چنین کرد و پس از چند ماه پیرزن درگذشت و جوان نزد افلاطون آمد و افلاطون دستور داد ، جسد پیرزن را در باغچه حیاط خانه اش دفن نمودند و به کارگر دستور مراقبت از قبر داد .

در هنگام بهار از قبر پیرزن ، گلی بسیار زیبا رویید .

کارگر به افلاطون خبر داد . افلاطون هم که منتظر چنین روزی بود به سراغ گل رفت ، با تیغ زدن غنچه های زیبا و جمجمه مانند این گل زیبا، از آن شیره ای سفید ، به سفیدی شیر گوسفند و بسیار تلخ به تلخی زهر مار ، استخراج کرد .

و از آن در مداوا و تسكین درد برای هرگونه درد و بیماری شدید استفاده می کرد و آن گیاه چیزی نبود جز گیاه خشخاش، که شیره آن که ابتدا به عنوان دارویی قوی برای تسكین هر نوع دردی استفاده میشد ولی کم کم مورد سوء استفاده و سوء مصرف قرار گرفت .

نتیجه مدیریتی :

شاید گاهی ، جمع آوری چند مزیت و توانایی یا چند عامل نادر و کمیاب ، یكجا و در یک مجموعه، برای رسیدن به نتیجه ، سخت به نظر می رسد و غیرممكن می نماید ، اما دست توانای خداوند خالق ومعمار طبیعت،گاهی دلبری نموده و از ناممكن ها ، ممكن خلق می نماید و همه ما را به تحسین این ماجرا ، وادار می نماید .

در بیشتر موارد ، بزرگترین خدمات به جامعه علمی را ، افرادی که چند مهارت مختلف داشتند و علاقمند(آماتور ) به آن علم بودند ، انجام داده اند :

کسانی که از چند رشته علمی بهره و مطالعه ای داشته اند و از تلفیق آنها حرفی تازه و کلامی نو ، پدید آورده اند،منشا خدمت های بزرگی بوده اند.

خواندن 656 دفعه آخرین ویرایش در دوشنبه, 14 فروردين 1396 00:43
بانک مشاغل ایران

امید دندان نما هستم کارشناس رشته ارتباطات و از سال 84 در زمینه تبلیغات و بازاریابی فعالیت میکنم و از سال 89 با راه اندازی سایت اینترنتی اینفوجاب افتخار همکاری با بیش از 17000 هزار مرکز رو در زمینه بانک اطلاعات مشاغل و طراحی وب سایت داشتم و خوشحالم تونستم کمکی کرده باشم به فروش و رونق کسب و کار هموطنان عزیزم در سطح ایران

infojob.ir/ | این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

موارد مرتبط

  • داستان شمس و مولانا

    معروف است ، مولانا در محضر شمس ، تلمذ می کرد ، روزی با هم از راهی می گذشتند که به رودخانه ای رسیدند ، شمس به مولانا فرمود : " دست مر ابگیر و ذکر و لفظ یا شمش یا شمس را تكرار کن ."

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

جدیدتریت مقالات سایت

دانلود اپلیکیشن اینفوجاب

شما میتوانید از اپ استورهای زیر اپلیکیشن بازاریابی اینفوجاب مارکت را دانلود نمایید

دانلود اپ استور دانلود اپ از کافه بازار

دانلود از اپ استور مایکت دانلود از گوگل پلی

لذت شیرین بازاریابی

 

دارای نماد اعتماد الکترونیک و اتصال به درگاه های بانکی صادرات و ملت

درگاه بانک ملتدرگاه ای نماد اعتماد الکترونیک

ارتباط با ما

همراه : 09130260046
تلفن : 03136541673